رضا قلى خان ( هدايت )

139

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بالاى قبا كويند و بمعنى كريبان و آستين نيز آمده حكيم ازرقى كفته دشت از حرير سبز بپوشيد كرته * پر عنبر آستينش و پر مشك بادبان حكيم سنائى بمعنى جيب و كريبان كفته شعر خوب نبود عيسى اندر خانه پس در بادبان * از براى توتيا سنك سپاهان داشتن حكيم ازرقى در تعريف شراب كفته شعر ز ابكينه عكس او چون نور بر دست افكند * دست بيرون كرده پندارى كليم از بادبان بادبر و بادپر و بادپران بفتح با و سكون راء اول بمعنى كاغذ باد باشد و ديكر كسى را كويند كه دعوى بىمعنى كند و با جين خود را شجاع داند و ديكر بازيچه‌ايست طفلان را و لغت سيّم مشدد است بادپروا بفتح باى پارسى خانهء را كويند كه بادكيسه داشته باشد كه باد در آن آيد و آن را بادخوان و بادخن و بادخون نيز كويند كسائى كفته شعر عمر چكونه جهد از دست خلق * باد چكونه جهد از بادخوان حكيم سنائى كفته شعر دانى آخر كاين رعونت بود خواب بيهشان * دانى آخر كاين ترفع بود باد بادخن ديكرى كفته شعر وقت سحر بقطب فلك بر نبات نعش * چون غنچهء شكفته و را كلستان وطن كردان بر آن مثال كه از كاغذ آسيا * آرند كودكان سوى بالا ز بادخن حكيم شمالى دهستانى در صفت طاووس كفته شعر چون صوفيان بخوانكه و شاهدان ببزم * چون سعترى بباغ و معاشر ببادخن اثير آخسيكتى كفته شعر بر كذار حملهء ابو قبيس * تودهء خاكى شمر در باد خون و باد پروا بمعنى بىپروا هم آمده بادبروت بكسر ثالث بمعنى صاحب عجب و كبر و غرور بادبره بفتح باى ابجد نام روز بيست و دويم بهمن‌ماه باشد چه كويند در زمان كسرى مدتى باد نيامد تا روزى بشانى پيش او آمده كفت دوش آن‌قدر باد آمد كه برهء را موى بجنبيد در آن روز مردم شادى كردند و بدين نام منسوب شد اين لغت نيز از برهان مىباشد و اللّه اعلم بادپره بفتح باى پارسى تراشه چوب كه بوقت تراشيدن چوب بريزد باشد بادبرين يعنى باد صبا چه بر بمعنى بالاست و باد صبا محلّ وزيدن آن از مطلع ثريا است تا نبات نعش چون قطب شمال را نسبت بقطب جنوب در اكثر معموره برترى است بدين سبب آن را باد برين خوانده‌اند شمس فخرى كفته شعر به زير چرخ برين بىمثال و فرمانش * ز سوى غرب نيارد وزيد باد برين و اينكه بعضى باد جنوب كفته‌اند كه ضدّ شمال است سهو كرده‌اند و آن باد فروردين است بر خلاف باد برين بادپيچ ريسمانى است كه در عروسيها از جائى آويزند و زنان و كودكان در آن نشسته حركت كنند و بعضى آن را اورك كويند بادخانى به وزن دامغانى چشمه‌ايست در دامغان در قريهء هوا كه اكر اندك چيز پليد و ناپاك در آن چشمه ريزند باد و طوفان بمرتبهء شود كه راكب و مركب را به پيچاند چون آن را از چشمه بردارند باد آرام كيرد و صحّت اين چشمه مشهور است بادخيز ناحيه‌ايست قريب بهرات كه معرب آن بادغيس است و سبب تسميه كثرت باد است در آن ناحيه باددژنام بكسر رابع و سكون زاى فارسى و نون بالف كشيده بميم زده معنى تركيبى آن يعنى باد زشت و بد و آن سرخى مفرط است كه بسبب غلبهء صفراء محترق و خون صفراوى سوخته بر روى مردم عارض شود اكر شدت كند آن روى ورم كند و سرخ بادش كويند و اكر شدت بيشتر دارد مقدمهء جزام است و اكر اين خون در تن محترق شود مايهء جروح و دماميل خواهد بود و آن به را تغيير و تبديل بادژ نام و بادژفام و بادژكام و بادژبام نيز كفته‌اند يوسفى طبيب كفته رباعى آنها كه كرفتار بباد شنامند * كر رك نزنند در خورد شنامند مطبوخ هليله بعد از ان كر نخورند * در طور و طريق پخته كارى خامند باددست به سكون دال اول مردم مسرف و هرزه خرج و تهىدست را كويند بادران به وزن آسمان فرشته‌ايست كه باد را حركت دهد مولوى كفته شعر آدمى چون كشتى است و بادبان * تا كى آرد باد را آن بادران شعر كل باد از برج باد آسمان * كى جهد بىمروحهء آن بادران بادرم بضمّ راء قرشت و سكون ميم بيهوده و تباه‌كار و از كار مانده و مردم رعيّت و بفتح راى هم آمده عنصرى كفته شعر چون بايشان بازخورد آسيب شاه و شهريار * جنك ايشان عجز كشت و سحر ايشان بادرم يعنى بيهوده و تباه رعايا را